تبلیغات
خاطره بازی پایین روچی - اُو دره ای جن
خاطره بازی پایین روچی
هرجا میشی بُشو ولی اَلِموتی خاک یادِت نُشو
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


خاطره بازی پایین روچی اولین وبلاگ روستای روچ سفلی (پایین روچ) میباشد در این وبلاگ قصد داریم تا ضمن پوشش خبری و تصویری از این روزهای پایین روچ , گوشه چشمی هم به گذشته پایین روچ داشته باشیم تا آلبوم خاطره هارو که این روزها کمتر سراغش رو میگیریم , باهم ورق بزنیم.
ان شاء الله

مدیر وبلاگ : ابراهیم غلامی روچی

نمیدونم از چه زمانی بحث سنگینی اُو دره ( آب دره ) و وجود جن در اونجا مطرح شد اما این رو

میدونم ، اتفاقی که چند سال پیش رخ داد و داستان آن سر زبان ها افتاد شاید به این موضوع صحّه

گذاشت و فضای اُو دره را رعب انگیزتر از هر زمانی کرد . می خواهم ماجرای اتفاقی که برای

آقای روح ا... نوروزی در پنجاه ، شصت سال قبل پیش اومد را برای شما بازگو کنم. 

البته این روایت به کمک آقای اسماعیل غلامی روچی نوشته شده است.

خوندن این روایت را به افراد زیر 12 سال توصیه نمی کنم



شب از نیمه گذشته و روح ا... مشغول آبیاری زمین کشاورزی اش است همانطور که داشت با بیل
مسیر آب را هموار میکرد احساس کرد که شدت آب کم شده ، قبلا هم اینطور شده بود ، احتمالا
مشکل از سر منشا آب و مسدود شدن مسیر آن بود که به آن مکان " جو " می گفتند .  روح ا...
عصبانی شد و شروع کرد به غرغر کردن و ناسزا گفتن به زمین و زمان و بخت بدش که چرا قطع
شدن آب باید در نوبت آبیاری آنها اتفاق بیافتد....



بیل را بر دوش انداخت و فانوس به دست راهی جو شد تا مسیر آب را باز کند.

او مردی چهارشانه و قوی هیکل با شجاعتی مثال زدنی است که خوفِ تنها

گز کردن مسیر، درتاریکی شب را به دل راه نمی دهد . مسیر صحرا به سمت

جو از داخل روستا می گذره ، با پایان یافتن آخرین خانه های محل او وارد

دامنه کوه میشود . فانوس کم سوی او نمی تونه به سیاهی شب غلبه

کنه و از نشان دادن راهِ مالرو و خراب جو به روح ا... عاجز است ، تنها صدایی

که به گوش می رسد ، کِرت کِرت چکمه های روح ا... است که سکوت بی

انتهای کوه را می شکند.


اما همه اینها باعث نمیشه که او ترسی به دلش راه بده و تنها به این فکر

 می کنه که سریع تر خودش را به جُو رسانده تا مسیر آب را باز کند .


بعد از گذشتِ بیست دقیقه به چند قدمی منطقه مورد نظر میرسد

 که به یک باره صدایی مرموز توجه اش را جلب می کند . سرعت قدم

هایش را کم می کند پیش خودش میگوید حتما خوک یا خرسی مشغول

آب خوردن است ، بیلش را به حالت آماده ضربه زدن در دست می گیرد اما

همانطور که آهسته آهسته به منبع صدا نزدیک می شُد متوجه شد که

صدایی که از انتهای پیچ می آید صدای آواز خواندن یک زن است ، همانجا

می ایستد . با خودش می گوید : یک زن ، این موقع شب ، در این دره تاریک

چه می خواهد؟ حتما به خاطر بی خوابی و خستگی ، خیالاتی شده ام.


 و روح ا.. شروع به حرکت می کند اما وقتی که به انتهای پیچ می رسد ،

زنی را مشاهده می کند که درون آب نشسته و همزمان با آواز خواندن
 
مشغول شُستن بدن خود است و در حقیقت کم شدن آب کشاورزی به

خاطر مسدود شدن مسیر آب توسط این زن ناشناس است .

 در ابتدا ترس وجودش را فرا می گیرد و نمی تواند قدم از قدم بر دارد اما

در عین حال به فکر هدر رفتن آب و آبیاری نیمه تمام زمینش است ،

 در همین لحظه بلند صدا می زنه :

هــــــی ایـــجه چــی مــی خـــوای ؟


زن ناشناس که پشتش به روح ا... بود خواندنش را قطع می کند و سر بر

میگرداند و با چشمانی وحشتناک و خیره ، نگاهی تکان دهنده به او

می اندازد، مو بر تن روح ا... سیخ می شود و بدون اینکه بتواند پلک بزند

چشمهایش به چشمان زن ناشناس دوخته می شود



اما باز بر ترسش غلبه می کند و به زن می گوید :

 وَرِس رَد بــاش ، تــی کــار ایــجه چـــیَه ؟


ولی زن به او اعتنایی نمی کند سرش را بر می گرداند و شروع به آواز خواندن

و شُستن خود می کند . روح ا... از رفتار این زن عصبانی می شه و به دور و

اطراف خود نگاهی می اندازد ، چشمش به درخت بیدی که در گوشه دره

روییده می افته . شاخه ای نرم از آن جدا کرده و پوست آن را می کند و به

طرف زن حمله می کند ، زن اصلا به او توجه ای ندارد و پشتش به اوست ،

روح ا... با تمام قدرت ضربه ای به کمر عریان او می زند . ضربه به قدری شدید

است که زن از جایش می پرد و جیغی کر کننده می کشد .


لحظه ای که زن از جایش بلند می شود روح ا... صحنه ای عجیب

 و رعب انگیز را نظاره می کند.



تمام نیم تنۀ پایینی زن را مویی شبیه به پشمِ گوسفند در بر گرفته و آب از

آن شرشر می کند . اما روح ا... به این صحنه توجه نمی کند و به سرعت

مسیر آب را باز می کند و زن ، ناله کنان از او دور شده و خلاف جهت آب به

طرف بالای دره می دود و کم کم محو می شود .

روح ا... بعد از باز کردن مسیر آب ، راه روستا را در پیش می گیرد تا به ادامه

آبیاری زمینش بپردازد. در حین مسیر مدام به اتفاقات رخ داده فکر می کنه

گاهی بر می گرده و با تردید به پشت سر خود نگاه می کنه و گاهی هم

 سرعت قدم هایش را زیاد می کنه تا زودتر از آنجا دور شود.


دم دمای صبح است و هوا رو به سردی می رود

اما بدن روح ا... به خاطر اتفاقاتی که رخ داده داغ شده و احساس تب می کند.

ناگهان به خودش می آید ومی بیند به روستا رسیده در حالی که هنوز

دقایقی از نوبت آبیاری آنها باقی مانده . روح ا... حالش خوب نیست به همین

خاطر برادرش خیرا.. را صدا می زند تا او ادامه آبیاری را انجام دهد.

روح ا...  به محض رسیدن به خانه دچار تب شدیدی می شود ، تمام لب و

دهانش تب خال می زند و سه چهار روزی در بستر بیماری می ماند ، همه

 اهالی روستا از این وضعیت روح ا... در عجب می مانند و نگران سلامتی

 او می شوند، تا اینکه روح ا... بعد از بهبودی ، ماجرا را برای مردم تعریف

می کند و همه متفق القول به جن بودن آن زن رای می دهند و به باور

 قدیمی خود درمورد سنگین بودن اُو دره اعتقاد بیشتری پیدا می کنند.


بعد از این ماجرا ،

پایین روچی ها حضور یا توقف بیش از اندازه در اُو دره که شیطان کندو

هم در آنجا قرار دارد را صلاح نمی دانند و به همه توصیه می کنند که

تا قبل از غروب آفتاب این محل را ترک کنند.






نوع مطلب : خاطره بازی من، 
برچسب ها : پایین روچ، الموت، روچ سفلی،
لینک های مرتبط :
ابراهیم غلامی روچی
دوشنبه 1 دی 1393
چهارشنبه 27 اسفند 1393 23:49
سلام.خیلی زیبا بود_بازهم از این داستان ها بگذارید_به نظر من انگار یه نویسنده ی حرفه ای نوشته بود.
ابراهیم غلامی روچی : سلام. ممنون . حرفه ای که چه عرض کنم ادعایی نداریم ...
یکشنبه 3 اسفند 1393 23:53
با سلام و خسته نباشید
کاشکی مینوشتید خوندن این مطلب رو به افراد زیر 40 سال توصیه نمیکنم واقعا ترسناک بود
ابراهیم غلامی روچی : سلام، آخه الموتی ها یه عمری با همین موجودات زندگی کردند نسبت به بقیه شجاع ترند
چهارشنبه 29 بهمن 1393 11:33
من همین طور وارد این وبلاگ شدم این قسمتو خوندم جالب بود انگار یپا نویسنده ایت!از این داستانا خاطرات زیاد شنیدم!
ابراهیم غلامی روچی : ممنون از بازدیدتون . آره خوب هرجایی برای خودش خاطرات قدیمی جالبی داره که باید برای حفظ و صیانت از اونها بیشتر تلاش کنیم . راستی لطفا خودتونو کامل معرفی کنید.
دوشنبه 13 بهمن 1393 18:34
عالی بووووووووووووود
ابراهیم غلامی روچی : ممنون . لطفا خودتونو معرفی کنید.
جمعه 26 دی 1393 23:08
خیلی جذاب بود .ممنون از پسرعموهای گلم.ایشالا بازگو کردن این قصه های جذاب ادامه داشته باشه.ای کاش از " او دره " هم یه عکس میذاشتی
ابراهیم غلامی روچی : مرسی ، ایشالا نوشتن این داستان ها ادامه پیدا میکنه ، شما هم اگه مورد خاصی مد نظر داری برای ما بفرستید تا با همفکری هم داستان بعدی رو بنویسیم.
سه شنبه 23 دی 1393 19:33

جالب بود.......
ولی ی کم کوتاه بود
باید ترسناک تر و طولانی تر مینوشتی
اگه میشه شخصیت داستان رو بیشتر معرفی کن
بازم ممنون...
ابراهیم غلامی روچی : قربونت علی جان، باشه اگه امکانش باشه بیشتر معرفیش می کنم.
جمعه 5 دی 1393 14:49
خیلی جالب بود
وکمی ترسناک مخصوصاعکسا
داستان های قدیمی هم بخش جذابی میشه امیدوارم ادامه پیدا کنه...
ابراهیم غلامی روچی : مرسی ، حتما ادامه داره ، شما هم اگه داستانی در نظر داری میتونی برای ما بفرستی .
جمعه 5 دی 1393 03:34
ابی جان دست جفتتون درد نکنه من اینو تو جمع خونواده خوندم خیلی جالب بود سهیل که گوشاشو گرفته بود بابا جالب بودعکسارو دید گفت این اون خانومست ترکیدم من ولی گفتن ما هم شنیدیم ولی کسی تا حالا به این قشنگی تعریف نکرده بوده بازم ممنون
ابراهیم غلامی روچی : قربونت ، آقا بهمن راست میگه با دوربین تله ای ازش عکس گرفتم

از اینکه مطالب ویلاگ رو با خانواده دنبال میکنی خوشحالم.
پنجشنبه 4 دی 1393 16:12
دست درد نکنه خیلی زحمت کشیدی جالب بود
ابراهیم غلامی روچی : قربونت ، البته با همکاری اسماعیل بود
سه شنبه 2 دی 1393 00:41
من باورم نمیشه !
ابراهیم غلامی روچی : هرکسی یه برداشتی داره . کلیت ماجرا اتفاق افتاده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به خاطره بازی پایین روچی خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای خاطره بازی پایین روچی محفوظ است