تبلیغات
خاطره بازی پایین روچی - معلمی خراسانی که عشق اش را در الموت یافت
خاطره بازی پایین روچی
هرجا میشی بُشو ولی اَلِموتی خاک یادِت نُشو
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


خاطره بازی پایین روچی اولین وبلاگ روستای روچ سفلی (پایین روچ) میباشد در این وبلاگ قصد داریم تا ضمن پوشش خبری و تصویری از این روزهای پایین روچ , گوشه چشمی هم به گذشته پایین روچ داشته باشیم تا آلبوم خاطره هارو که این روزها کمتر سراغش رو میگیریم , باهم ورق بزنیم.
ان شاء الله

مدیر وبلاگ : ابراهیم غلامی روچی

روایتی از سرگذشت سید محمودرضا حاجی وثوق را میخونیم کسی که به عنوان سپاهی دانش از

 دیاری که هزار کیلومتر با پایین روچ فاصله داشت به الموت اومد و به عنوان آموزگار در

پایین روچ با عشق به فعالییت پرداخت.

البته این نوشتار حاصل زحمت پسر ایشان آقای مرتضی وثوق در مجله اقلیم چهارم می باشد
 



سال 1346 بود که تازه دیپلم گرفته بودم و برای انجام خدمت
 سربازی به شهر بیرجند رفتم ودر آنجا پس از پایان دوره آموزشی
 وتقسیم بندی به عنوان سپاهی دانش به شهرستان قوچان
اعزام شدم پس از طی چهار ماه دوره تعلیماتی در تقسیماتی

 که در تهران اجام شده بود عده ای از ما به شهر
قزوین مامور شده بودیم

روز اعزام هر دسته ای با اتوبوس به شهری که اعلام شده بود
عازم میشد و همه باهم این شعر را زمزمه میکردیم :

ساک در دست و پتو زیر بغل
سوی دهات می رویم حی علی خیرالعمل

پس از رسیدن به قزوین شب به مسافرخانه ای رفتیم و صبح روز بعد
 برای مشخص شدن محل خدمت به باغ لاله قزوین رفتیم در آنجا
در داخل یک اتاق , کیسه ای گذاشته بودند که داخل آن
کاغذ هایی بود و روی هر کاغذ نام منطقه ای از قزوین
را نوشته بودند بچه ها به نوبت نفری یک کاغذ بر می داشتن
 تا نوبت به من رسید کاغذ رو بر داشتم و باز کردم دیدم
نام رودبار الموت روی آن نوشته شده است ......




 تا به حال نام آن منطقه رو نشنیده بودم . خلاصه من را به اتاق مخصوص

 منطقه رودبار الموت معرفی کردند و آقای سلطانی مسئول اداره فرهنگ

 منطقه الموت و آقای علی آل عسفور هم راهنمای تعلیماتی آن منطقه بود



بعد از چند بار قرعه کشی روستای روچ سفلی ( پایین روچ ) به عنوان محل

 ثابت خدمت من مشخص گردیدکه اتفاقاپسر کدخدای آن روستا هم که مامور

 شهربانی بود در آنجا حضور داشت [ آقای هیبت اله باقری ] اوپس از مشخص

 شدن محل خدمت به سراغ من آمد وبسیار محبت آمیز به من خوش آمد

 گفت که این برخورد دلگرمی خوبی برای من در آن غربت بود



بالاخره سپاهیان دانش منطقه الموت به همراه آقایان سلطانی و آل عسفور

 با یک وانت سیمرغ ادارات کشاورزی عازم الموت شدیم در سرمای شدید

 بهمن ماه آن هم عقب وانت وارد جاده کوهستانی و صعب العبور

الموت شدیم. سرمای غیر قابل تحمل گردنه و کوه های مخوف , غم

سنگینی بردل بچه ها ایجاد کرده بود تا حدی که تعدادی گریه می کردند

 دشت و کویر کجا و کوهستان های پر از برف کجا ؟



پس از عبور از گردنه بیش از یک ساعت راه را با شیب تند به پایین دره با پیچ

های متعدد طی کردیم و به روستای سیادشت ( رجایی دشت کنونی )

 رسیدیم برای استراحت وارد قهوه خانه ای شدیم قهوه چی برایمان چای

آوردمن هنگامی که می خواستم قند بر دارم متوجه شدم قندهای داخل

 قندان بسیار ریز است این بود که چند حبه با هم برداشتم و داخل دهانم

 گذاشتم قهوه چی که نظاره گر این صحنه بود به من گفت :

 توی شهر شما توی یک قبر چندتا مرده میگذارند؟ من هم که منظورش را

فهمیده بودم بلافاصله گفتم: اگر مرده ها ریز باشندسه یا چهار تا هم

می گذارند که همه حاضرین در قهوه خانه زدن زیر خنده و این اولین خاطره

 شیرین من از منطقه الموت بود



از قهوه خانه به راه افتادیم تا به معلم کلایه رسیدیم و از آنجا به شهرک رفتیم

در آن زمان روستای شهرک انتهای جاده ماشین رو بود و از آنجا به بعد را باید

با قاطر و یا پیاده می رفتیم عده ای هم که کارشان رساندن مردم با قاطر و

الاغ بود به چروادار ( چهارپا دار ) معروف بودند و در شهرک منتظر

مسافر می ایستادند



آقای سلطانی برای هر کداممان یک قاطر و یک چروادار گرفت و ما را عازم

 روستاها کرد متاسفانه از بخت بد من چرواداری که مسئول رساندن من به

 پایین روچ شد به آن منطقه آشنایی نداشت وبا پرسش از دیگران محدوده

روستا را متوجه شد خلاصه به طرف پایین روچ راه افتادیم . هوا تاریک

و بسیار سرد شده بود .

هرچه می رفتیم نمی رسیدیم ودیگر در آن تاریکی کسی برای راهنمایی و

پرسیدن نشانی پایین روچ پیدا نمیکردیم. روستائیان هم که فانوس های خود

 را خاموش کرده و خوابیده بودند نوری برای ما باقی نگذاشته بودند که از دور

روستا را تشخیص دهیم. خستگی و خواب و ناامیدی از رسیدن به روستا بر

 ماچیره شد و تصمیم به توقف و استراحت گرفتیم . آتشی درست کردیم و

 نمد های روی قاطرها را به سر کشیدیم و شب را به سختی صبح کردیم



صبح که هوا روشن شد با تعجب و تاسف دیدیم چند صد متریبیشتر با روستا

فاصله نداشتیم و بیهوده شب تا صبح عذاب کشیدیم به هر حال وارد روستا

شدیم وبا استقبال گرم و پر محبت اهالی مهربان پایین روچ مواجه شدیم

که واقعا تمام سختی های راه و نگرانی های ذهنی ام را از این دیار پایان داد



هنوز سپاهی قبلی آقای محمودی در آنجا حضور داشت و چند روزی از

خدمتش باقی مانده بود آنجا رسم بود که هر سپاهی به نوبت در خانه یکی

 از اهالی ساکن میشد. روستاهای آنجا اکثرا به دو قسمت تقسیم شده بود

 جار محله ( بالا محله ) و جیر محله ( پایین محله ) و من در یکی از منازل

 جار محله ساکن شدم . تا روزی که آقای محمودی خدمتش تمام شود من در

 این مدت لوله کشی نیمه تمام آب روستا را تمام کردم و پس از رفتن آقای

 محمودی تدریس را آغاز کردم و هر جمعه با سپاهی های دیگر در یکی از

 روستاهادور هم جمع می شدیم . دوران بسیار خوبی بود و در میان مردم

 با محبت الموت به هیچ وجه احساس دلتنگی نمی کردیم .



الموتی ها لهجه شیرین و ویژه ای داشتند که خیلی وقت ها آن را درست

 نمی فهمیدم که خاطره جالبی هم از آن دارم
 
یک روز صبح در پایین روچ هنوز از خواب بیدار نشده بودم که با فریاد یک مرد از

 جا پریدم. او میگفت : جنتی مار... جنتی مار... من که ازمار بسیار وحشت

 داشتم سراسیمه از منزل خارج شدم که فرار کنم اما دیدم مرد صاحبخانه

 بالای پشت بام ایستاده و رو به صحرا فریاد میزند جنتی مار... جنتی مار...

 از او پرسیدم که چرا فریاد میزنی؟

 گفت : مادر جنت را صدا میکنم . تازه متوجه شدم که نام دختر آن ها

 جنت است و در لهجه الموتی هم به مادر میگویند " مار " .هر روز کلمه

جدیدی از لهجه آن ها یاد میگرفتم اما یاد گرفتن کلمه مادر خیلی

برایم گران تمام شد.



شبی هم علف های یکی از اهالی آتش گرفت [آقای عقیل غلامی] و مردم

 کمک میکردندتا آتش را خاموش کنند من هم در آن تاریکی برای کمک رفتم

 که ناگهان احساس کردم زمین زیر پایم خالی شد و من را بلعید . با پایی

که در اثرضربه بسیار درد می کرد درتاریکی مطلق فریاد می کشیدم.

نمی دانستم چه اتفاقی افتاده و چه خواهد شد؟

 آنقدر فریاد زدم تا اینکه بعد از مدتی دیدم دری باز شد و تعدادی از اهالی

 با فانوس به سویم آمدند . تازه فهمیدم که اینجا انبار علف است .


در الموت سوراخ هایی در پشت بام طویله ها و انبارهایشان درست می کنند

تا هم هواکش باشد و هم از آن سوراخ برای دام هایشان علف خرد شده

می ریختند و به آن سوراخ ها درجی یا لوجن می گفتند و من از بخت بدم

 وقتی از روی پشت بام با عجله به سوی آتش می رفتم از یکی از این

سوراخ ها به داخل انبار علف افتاده بودم که در این سانحه پایم شکست.



چهارده ماه در روستای پایین روچ با اشتیاق خدمت کردم و سر انجام روز آخر

 من را با قاطر از راه اکبر آباد به قزوین فرستادند.هیچ وقت بدرقه شورانگیز

 اهالی پایین روچ را از یاد نخواهم برد.



خلاصه به وطنم گناباد بازگشتم و در بانک ملی استخدام شدم اما هر روز و

 هر ساعت خاطرات آن منطقه رویایی و مردم خونگرمش جلوی چشمانم بود

 تا اینکه پس از چند ماه بخشنامه ای آمد مبنی بر اینکه سپاهیانی که در هر

 منطقه ای خدمت کرده اند می توانند در همان منطقه استخدام شوند .

من هم که منتظر چنین فرصتی بودم بانک را رها کردم و بار دیگر به الموت

رفتم و در اداره فرهنگ الموت استخدام شدم اما این بار به عنوان آموزگار

 به روستای بالاروچ رفتم که به موازات پایین روچ در دامنه شاه البرز واقع

شده اما نسبت به پایین روچ سرسبز تر و پر آب تر است.



من دیگر یادم رفته بود اهل خراسانم چرا که در همان بالاروچدختری را به

 همسری برگزیدم  و ازدواج کردم همسرم ایراندخت خادمی خوبانی

 افتخاری افزون بر خدمتگزاری ام به مردم بزرگ الموت بود زیرا او نوه جلال

 بیک کلانی , رهبر قیام دهقانان الموت بود.

جلال بیک همرزم میرزا کوچک خان جنگلی بود که خدمت بزرگی برای از

بین بردن ظلم و ستم در منطقه الموت کرده بود بعد از چندسال به عنوان

مدیر مدرسه به روستای کشکدشت منتقل شدم و پس از مدتی از طرف

 اداره به عنوان راهنمای تعلیماتی مدارس در حوزه های چاله و زوارک

 انتخاب شدم و در مرکز الموت یعنی روستای معلم کلایه ساکن شدم.



 و اما آخرین خاطره تلخی را بگویم که باعث شد

برای همیشه از الموت بروم :


 شب های عید 1357 بود که من به بالا روچ رفته بودم و برای برگشت به

 منزلم در معلم کلایه با یک قابلمه سمنو که مادر خانمم فاطمه جلالی

کلانی برای دخترش پخته بود به روستای خوبان آمدم و کنار جاده ایستادم

 تا اتوبوس جنگی مهدی حدادی رسید وسوار شدم.

 اتوبوس مملو از مسافر بود وجاده تازه احداث در اثر باران حسابی گل و لغزنده

 بود . اتوبوس راه را طی می کرد از شهرک که عبور کردیم اتوبوس سر بالایی

 گردنه شهرک را نتوانست رد کند و مهدی حدادی هرچه گاز می داد اتوبوس

بالا نمی رفت و روی گل ها سر میخورد تا اینکه اتوبوس از کنترل خارج شد

 و به عقب سر خورد و واژگون شد . من که کنار در ایستاده بودم  به بیرون

پرتاب شدم و اتوبوس هم روی پای من افتاد . پس از اینکه مردم برای کمک

 آمدند با عجله بدون اینکه اتوبوس را بلند کنند پای من را از زیر اتوبوس به زور

 بیرون کشیدند و استخوان های پای من خورد شد و از هم پاشید و مرا که

 عقاب پرنده الموت می نامیدند برای همیشه از ناحیه پا ناقص کرد .


ماه ها در بیمارستان بستری بودم وچندین عمل روی پایم انجام شد هر

 چند بهبود نسبی پیدا کردم اما دیگر از سربالایی ها نمی توانستم بالا بروم

این بود که تصمیم به مهاجرت از منطقه الموت به مشهد گرفتم و در

 سال  1358خودم را به مشهد منتقل کردم و به رغم میل قلبی ام با

الموت زیبا و مردم دوست داشتنی اش وداع کردم.   

 






نوع مطلب : خاطره بازی من، 
برچسب ها : پایین روچ، روچ سفلی، الموت،
لینک های مرتبط :
ابراهیم غلامی روچی
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393
پنجشنبه 11 شهریور 1395 22:45
باسلام خدمت اقای غلامی عزیزوهمه اهالی خونگرم وباصفای پایین روچ
متاسفانه این مطلبوالان دیدم و این همه محبت شما را به پدرم
افسوس که پدرم شب عیدفوت کردن و دیگه نیستن تا لطف و محبت شمارو ببینن
همیشه از معرفت و محبت شما میگفتن پدرم

ازهمتون ممنونم
شادوسربلند باشید
ابراهیم غلامی روچی : خواهش میکنم، بله متاسفانه آقای وثوق درقید حیات نیستن، مجددا بهتون تسلیت میگم آقا مرتضا
چهارشنبه 11 تیر 1393 23:30
سلام جناب آقای غلامی روچی
از لطف شما ممنونم در پناه خداوند محفوذ باشید .
بنده هم کاملا مخالف نظرات شما نیستم ولی چون امکانات اسکان و... وجود ندارد این برخوردها پیش خواهد آمد لذا با پیش قدم شدن وابتکارعمل شما این امکانات فراهم گردد انشاءا...
چهارشنبه 11 تیر 1393 21:42
جناب اقای محمد علی غلامی ابتدا قدم نورسیده رو بهتون تبریک میگم و بعد اینکه منظور من از طرح این مسئله نگاه ما اهالی روستا به گردشگران می باشد .معمولا ابتدای جاده های خیلی از روستا ها برای اینکه گردشگران را به سمت خود بکشند با جملاتی از قبیل به روستای سر سبز و خوش اب و هوای ما خوش امدید دیده می شود اما جایی دیده نشده که نوشته باشد گردشگر محترم از پذیرفتن شما در روستا معذوریم خواستم بگویم که با اسفالت شدن جاده های روستایی چه بخواهیم وچه نخواهیم گردشگران وارد روستا می شوند چه خوب است که با مدیریت مناسب گردشگران را راهنمایی کنیم و هم اینکه بتوانیم امنیت موجود راحفظ نماییم و با داشتن امکانات رفاهی مناسب از مواردی که اشاره فرمودید جلوگیری کنیم زیرا گردشگران هدفی جز لذت بردن از طبیعت و زیبایی های خداوند ندارد با تشکر از جناب عالی امیدوارم که این وب لاگ باعث شود که همه بتوانند نظرات خود را بیان کنند و بعد از گذشت زمان همه اهالی به یک فکر و نظر مشترک برسیم .
چهارشنبه 11 تیر 1393 09:10
سلام آقای غلامی روچی بهتر بود خودتونو کاملتر معرفی میکردید.
در خصوص مهمانهایی که فرمودید به نظر شما 15 نفر مرد بالای روستا کنار منبع آب شرب آب زراعی آن هم چند شب برای نظافت احیانا استحمام مهمتر از همه سرویس بهداشتی کجا میرفتند?
نگرانی های دیگر تولید زباله تخریب منابع طبیعی وآتش زدن بوته ها وبحث اخلاقی تردد در کوچه با شلوارک و... که بنده خودم شاهد بودم وتذکر جدی دادم.
(کاش شما هم کمی منصفانه قضاوت میکردید)
شنبه 7 تیر 1393 21:21
آقا ابراهیم سلام ممنون از درج نظر بنده امیدوارم که به توان از این طریق نظرات خود را به گوش هم ولایتی ها رساند وبه امید روزی که روستای ما مقصد بسیاری از گردشگران باشد که این خود باعث رونق اقتصادی روستا می کردد راستی زمانی که وبلاگ شمارو باز می کنم برای دیدن عکس ها مشکل دارم چون هیچکدام از عکس ها نمایش داده نمی شه چه کار باید کرد ممنون
ابراهیم غلامی روچی : خواهش میکنم. ممنونم از حضورتون . احتمالا اینترنت شما پرسرعت نیست یااینکه از نرم افزارهایی مثل فری گیت استفاده میکنید که سرعت اینترنت شما را پایین میارن در هر صورت پیشنهاد میکنم از فایر فاکس یا کروم برای باز کردن صفحات اینترنت استفاده کنید که سرعت بالایی دارند.
جمعه 6 تیر 1393 16:36
آقا ابراهیم سلام خاطره بسیار زیبایی بود امیدوارم که هرکسی که به روستای ما می اید با خاطرات به یاد ماندنی از این روستا برود واز این طریق روستای مارا به همه جا معرفی کند ولی می خواهم یک گله از مردم روستا کنم تعطیلات خرداد ماه که به روستا رفتم و متوجه شدم که چند نفری برای لذت بردن از زیبایی های روستای ما به روستای ما آمده اند ولی متاسفانه بزرگان روستای ما در مسجد محل جلسه ای برگزار می کنند تا اینکه به این افراد تهمت هایی را بزنند واز این طریق انها را از این روستا بیرون می کنند به نظر شما این رسم مهمان نوازی است امیدوارم که بزرگان روستای ما زمینه ای را فراهم کنند که گردشگران به روستای ما هم بیایند واز آن خاطرات به یاد ماندنی برای خود بسازند با تشکر
ابراهیم غلامی روچی : تشکر از شما کاش خودتونو کامل معرفی میکردین. در رابطه با اون گردشگران هم خدمتتون عرض کنم که بنده هم با شما موافق هستم که باید بزرگان روستا شرایطی را فراهم کنند تا گردشگران با آسایش از طبیعت پایین روچ دیدن کنند به خصوص با آسفالت شدن راه روستا و همچنین افتتاح جاده الموت شمال وارد شدن به یک جاده فرعی برای گردشگران میتونه خیلی جذاب باشه ، این افرادی که در تعطیلات خرداد ماه به پایین روچ اومدن بدون اینکه این قضیه رو با کسی درمیون بذارن یا از کسی اجازه بگیرن به مدت سه چهار شب در پایین روچ اتراق کردند و از اونجا که همه اونها که پانزده نفری هم میشدن مرد بودن ، میتونست نگران کننده باشه که بهتر بود قبل از اینکه اون ها بخواهند اتراق کنند ، بزرگتر های محل اقدام به شناسایی اونها میکردند ، که ایشالا تجربه ای بشه برای دفعات بعد
سه شنبه 13 خرداد 1393 13:18
آقا ابراهیم، واقعاً دست مریزاد
كارتون خیلى قشنگ بود، انعكاس خاطرات زیباى آقاى وثوق
كه من همیشه وهمه جاوازهمه كس چیزى جز یادوخاطره ى نیكى از
ایشون نشنیدم، مخصوصاً مامان خودم كه هنوزم كه هنوزه هر سفرى كه به مشهد میریم ، توى خدام اونجا دنبال ایشون میگرده ویا نشونى و مشخصاتشو به دفتر خادمین میده تا پیداش كنه ...! ولى متأسفانه هنوز موفق نشده ! با آرزوى سلامتى وتندرستى براى ایشون وخونواده ى محترمشون
ابراهیم غلامی روچی : ممنون . آقای وثوق به نوعی به گردن شاگرد های اون زمان خودش حقی دارن . هرجا هستن سالم و سربلند باشن
چهارشنبه 7 خرداد 1393 17:57
ضمن سلام خدمت آقای وثوق.از شما به خاطر این همه محبت به روستای پایین روچ ومردمش متشکریم.شما دو سال در خونه ی پدر بزرگم مرحوم کوچکعلی باقری(ایران خانم) به عنوان سپاهی دانش زندگی کردین.مادر بزرگم (ایران خانم)گفتش شمایه روز دو تا مار پلاستیکی رو میزارید رو چمدان لباستان وشروع به داد و فریاد میکنید مار مار ....بعد پدر بزرگ من میاد بیل رو میزاره رو سر مارو هی فشار میده میگه برو کنار آقای وثوق خطرناک.شما وقتی میبینید پدر بزرگم جدی گرفته و بد جور دار فشار میده وهرآن کله مار جدا میشه میرید مارو برمیدارید وبا خنده میگید پلاستیکی آقای باقری و...میخاستم بپرسم یادتون هست یا نه
چهارشنبه 7 خرداد 1393 12:18
آقای وثوق
با سلام من نوه مرحوم(علی غلامی)(پسر جنت)
همان کسی که در خاطره اشاره کرده بودید
که با گفتن کلمه جنتی مار شمارو ترساند
اگه میشه یه سری پایین روچ تشریف بیارید خوشحال میشیم
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 16:37
کاش هنوز هم صفا و صمیمیت اون موقع را داشتیم
شنبه 27 اردیبهشت 1393 18:14
این خاطره اگرچه واسه ما نستالژیک نبود،ولی وقتی واسه پدر ومادرم خوندم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتن.امیدوارم آقای وثوق نظر منو ببینن.ازقرار معلوم شروع به کار آقای وثوق با تولد مادرم وشروع به تحصیل پدرم همزمان میشه. مادرم میگه اسمشو ایشون انتخاب کردن وحتی شناسنامه هم گرفتن.(شهره نوه عقیل غلامی).پدرم هم میگه که وقتی 5سالش بوده آقای وثوق به خونه پدربزرگم میاد تا برای مدرسه گچ نوشتن تهیه کنه،اونجا پدرمو میبینن واز پدربزرگم میخوان که پدرمو به مدرسه بفرسته.از طرف خودم وخانوادم از آقای وثوق دعوت میکنم افتخار بدن و یه بار دیگه به روستای ما تشریف بیارن.منتظر جوابتون هستیم
ابراهیم غلامی روچی : ما هم مشتاقانه منتظر حضور مجدد آقای وثوق در پایین روچ هستیم
جمعه 26 اردیبهشت 1393 23:14
زیبا و تاثیر گذار بود ممنونم
ابراهیم غلامی روچی : خواهش میکنم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به خاطره بازی پایین روچی خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای خاطره بازی پایین روچی محفوظ است